پوپک

بلاگی برای شعرها و ترانه های کودکانه

پوپک

بلاگی برای شعرها و ترانه های کودکانه

ابدیت و یک روز

((ابدیت و یک روز))


شهرام شفیعی


وقتی او را دیدم، اوضاعِ روبه راهی نداشتم و چندماه بود که آن شغلِ مسخره را پیدا کرده بودم: شبی سه ساعت، جلو یک فروشگاه بزرگ و چندطبقهِ پوشاک، توی جلد گوریل میرفتم. صاحب فروشگاه بهخاطر اینکه عروسک گوریل سنگینتر و گرمتر از دوتا عروسک دیگرش بود، بعضی وقتها ده دقیقه زودتر مرخصم میکرد. شش ماه بود که کفشهایم را واکس نزده بودم و نمیدانستم چه مرگم است. تازه نوزده سالم بود؛ اما از نظر همه - حتی خودم - پیرتر به حساب می آمدم. یک جور شکستگی که ربطی به سن وسال ندارد و از بیخوابی، سوءتغذیه، حس غریب درک نشدن و تنهایی سرچشمه می گیرد. دوماه بود که یکی از دندان های عقبی ام درد میکرد و من فقط با خوردن قرص مسکن و گوش دادن به موسیقیِ ابدیّت و یکروز فراموشش می کردم. آن روزها از دیدنِ خودم گریزان بودم: صورت دراز و آفتابسوخته، با سبیلی سیاه، کم پشت و از مدافتاده که صورتم را چرک نشان میداد. و گونه هایی استخوانی با چشمهایی که غرور ناخواسته ای در طبیعتشان بود. غروری که در آن چهرهِ پژمرده، کمی خنده آور بود. در مجموع صورتم حالتی مثل یک اسب رنجور و خسته را داشت که در چشم هایش چیزی فراتر از حد فهم اسبها دیده بشود. با همهِ این حرف ها، در حال و روزِ خودم کیفیتی را احساس می کردم که بفهمی نفهمی برایم خوشایند بود: کفشهایم را واکس نمی زدم، بهدرد دندانم محل سگ نمی گذاشتم، مرکز هیچ توجهی نبودم و برای رسیدن به هیچ چیزی دست و پا نمیزدم. بنابراین در روحم نوعی حالت آزاد و کولی وار پیدا شده بود که از آن لذت می بردم. یک روز در شبستان سنگی و کوچکِ یک امامزادهِ متروکِ خارج از شهر، مردی غربتی و سیاه سوخته را دیدم که ساعتها در حال دعا خواندن بود. انزوا، نقطهِ اشتراک من و آن مرد بود و این احساس ،آرامم میکرد: اگر او تا این سن و سال دوام آورده. پس من هم حتماً میتوانم. اما ناگهان وحشت از اینکه روزی مثل او غریب و فراموش شده باشم، تمام وجودم را گرفت.

آن شب دوساعتی میشد که توی جلد گوریل بودم. نور شدید و همهمه و بوی همهِ اودکلنهای دنیا از دهنهِ فروشگاه بیرون میزد. من فقط توی پیاده رو راه میرفتم و گاهی برای بچه ها دست تکان میدادم. و بعد او را دیدم. با هم حرف زدیم و من حتی متوجه شدم که ناخن هایش شبیه مغز بادامِ پوست کنده است. به ناخن های ظریفش لاک شیری نامحسوسی زده بود که هم بود و هم نبود. - سلام آقا... معذرت می خوام... اجازه می دین خواهر من با شما یه عکس بگیره؟ چیزی نگفتم و مثل یک گوریل مؤدب و خجالتی دخترک چهارساله را بغل کردم. او عکس را بی دقت و برای رفع تکلیف گرفت و تشکر کرد. به خواهرش گفت: حالا بیا برای مامان تخم مرغ بگیریم و بریم خونه. دختربچه گفت: یه دونه هم با پلنگ صورتی. او گفت: دوربینمون دیگه فیلم نداره. تازه پلنگ صورتی هم الان خیلی عصبانییه و با کسی عکس نمیگیره. من همین جور سرسری گفتم: خونه تون به اینجا نزدیکه؟... اگه تونستین، یه روزی این عکسو به من نشون بدین... میخوام ببینم گوریل بودن بهم میاد یا نه. او هنوز بچه بود. یک بچه با تمام هیجان و شادی و سربه هواییِ لازم. کمی فکر کرد. نمیدانست باید در جواب گوریلی که چنین تقاضایی از آدم می کند، چه بگوید. اما آنقدر اصیل و تربیت شده بود که بتواند ماجرا را به شکل خوبی تمام کند. بنابراین همهِ ناتوانی و عذرخواهی اش را در یک لبخند ملایم و نجیب به من هدیه کرد. به یک گوریل... خواهرش را پیدا کرد، دستش را گرفت و در هیاهوی پیاده رو ناپدید شد.

لبخندش شبیه هیچ کدام از لبخندهایی که تا آن روز دیده بودم، نبود. لبخندهای احمقانه، لبخندهای بی دلیل، لبخندهای ملتمسانه، لبخندهای گل و گشاد، لبخندهای لوند، لبخندهای خیرخواهانهِ تقلبی، لبخندهای هوس آلود، لبخندهای قاب شده با رنگ های تند... نه هیچ کدام نبود. مثل نوازش آرام و کوتاهِ سیم های یک گیتارِ خوشکوک بود و اصالت و استحکام برگ های درخت خرمالو را داشت. این اولین بار بود که با دختری حرف می زدم و بازبان بیزبانی درخواست می کردم که یک بار دیگر ببینمش. با این حال این اولین بار را هم نمیتوانستم به حساب بیاورم. چون که نه در قالب یک آدم که به عنوان یک گوریل نمایشی این کار را کرده بودم. خنده دار است: من آدمی بودم که برای جلب مشتری ها (مخصوصاً بچه ها) به یک فروشگاه چندطبقهِ پوشاک، توی جلد گوریل می رفتم؛ اما مردم واقعاً تا حدودی مرا نه آدم که گوریل یا چیزی در حدّ یک گوریل به حساب می آوردند. توی آن ازدحام و هیاهوی پیاده رو، چه چیزها که نمی دیدم و نمی شنیدم. چیزهایی خصوصی و گاهی مبتذل که آدمها فقط جلو حیوانات بیشعور از گفتن یا انجام دادن آنها ابا ندارند. زیر گوش های گوریلیِ من همهِ این حرفها به راحتی ردّ و بدل می شد. وقتی توی جلد گوریل می رفتم، مردم از جلدِ خودشان درمی آمدند. مثلاً یک بار دوتا جوان زنجیر به گردن که دور و برم می پلکیدند، به همدیگر گفتند: - من تعجب میکنم... تو اینقدر باقالی می خوری، باد معده نمی گیری؟ - برات یه چیزایی دارم! این از شوخی های مورد علاقهِ من نبود؛ اما در عالم رفاقت با فیروز به درد می خورد و بالاخره یک روز این مزه را برایش ریختم. یک بار هم زن جوانی که روسری کوچک و موهای زردی داشت، به من اشاره کرد و بلندبلند به شوهرش گفت: یه چندشب تو بیا جای این آقا گوریله اینجا وایسا، بذار این بره یه استراحتی بکنه... فکر نکنم کسی متوجه بشه تو گوریل واقعی هستی و عروسکه رفته مرخصی! شوهره آن قدر از این شوخی لذت برد که با تمام سبیلش خندید و من احساس کردم که مرتیکه به طرز وحشتناکی بوی گوشت میدهد. در چنین بلبشویی بود که من کاری به کار کسی نداشتم و منتظر بودم تا سه ساعتم تمام شود و لباس های خیس از عرقم را عوض کنم. یک گوریل عروسکی، از بیرون، شادی و فانتزی است و از درون، غصه و بوی تند عرق.

آن دختر آن شب مرا به حرف آورد. از عروسک که بیرون آمدم، بیشتر از همیشه بوی عرق می دادم. دستی به موهایم کشیدم. سالها بود که موهایم را کوتاه نگه میداشتم. چون مرا به یاد آن عکس و آن دوره می انداختند. و حتی باعث میشدند احساس کنم هنوز چیزی هست که مرا به بچگی هایم وصل می کند. مثل گنجی که همیشه همراهم باشد و بتوانم دائم لمسش کنم. صاحب فروشگاه می دانست که چیز مینویسم، پدر و مادر ندارم و دانشجو هستم. وقتی از عروسک بیرون می آمدم و لباسهای بوگندویم را عوض می کردم، با محبتی که نمی دانستم بهخاطر بی پدرومادر بودنم است یا به خاطر نویسنده بودنم، دستمزدم را توی پاکت می گذاشت و می گفت: یه بار یکی از مجله هایی رو که نوشته هات توش چاپ می  شن، بیار بخونم. و من هربار برایش توضیح می دادم که نوشته هایم بار دراماتیک ندارند، فقط آدم هایی مثل خودم از آنها خوششان می آید و جایی چاپ نمی شوند. می گفتم که همیشه خودم چند نسخه از آنها را پاکنویس می کنم و موقع ولگردی توی خانه های مردم می اندازم. یکبار تصمیم گرفتم یکی از نوشته هایم را توی خانه صاحب فروشگاه بیندازم؛ اما متاسفانه او هم بوی گوشت می داد.

آن شب حال عجیبی داشتم. سنگینی و گرمای گوریل را احساس نمی کردم. کسی پی درپی سیم های گیتار خوش کوکی را برایم نوازش می کرد. اما وقتی از گوریل بیرون آمدم، خوشحال نبودم. دنیای خارج از گوریل، دنیایی بود که او با آن ناخن های بادامی اش در آن نبود. مثل چیزی شکسته و کوچک و رسوا شده از گوریل بیرون آمدم. صورتم را شستم. جسم خودم را دوست نداشتم. می دانستم اگر جاذبه ای داشته باشم، مربوط به چشم هایم است که نوعی اصالت، غرور، سرزنش و بلندپروازی از آنها تراوش می کند. به قرن های پیش فکر می کردم و اینکه شاید یکی از اجدادم همین شوریدگی و همین چشم ها را داشته است. اما صورتم آنقدر تکیده و آفتاب سوخته بود که کشف جاذبهِ چشم هایم، ساعتها و روزها وقت و دقت می طلبید. با جسمم غریبه بودم و از شدت لاغری و تکیدگی خودم وحشت می کردم. دنده هایم از روی پوست قابل شمارش بودند؛ اما عجیب این بود که نوعی احساس اعتماد، مرا به جسم خودم پیوند میزد: در همهِ دیوانه بازی هایم همین جسم بود که همراهی ام میکرد. چاق ترین جای بدنم، ران هایم بودند که کمی چربی و عضله داشتند. گاهی توی حمام چندبار ران هایم را میشستم و نوازش می کردم. انگار میخواستم ردّ پای طراوت و سلامت از دست رفتهِ بدنم را توی آنها پیدا کنم. با این کار احساس کاذبی از نازپروردگی مثل گرما در تمام بدنم پخش می شد. تازه دانشجو شده بودم و ظاهراً دنبال یک کار درست و حسابی می گشتم. و این بهانه ای بود برای سگ دو زدن های بی پایان که عاشقش بودم. اما فقط فیروز بود که می دانست از شغلِ گوریل بودن بدم نمی آید. وقتی توی جلد یک گوریل عروسکی می روید، شادی های دیگران به نظرتان پوچ و زودگذر؛ اما در عین حال جالب و دیدنی می آید. درست مثل آن مرد غربتی که در شبستانی متروک نشسته بود و ساعت ها دعا می خواند. آن گوریل، معبد من بود. روزها آن قدر راه میرفتم که پاهایم از رمق می افتادند و آن وقت یک جایی - هرجا که می شد - می نشستم. اگر پول داشتم توی یک قهوه خانه یا بستنی فروشی و اگر نداشتم روی جدول خیابان.

می خواستم خوب فکر کنم. ما همیشه از چیزهای اطرافمان درک مبهمی داریم و با سرعت از کنارشان عبور می کنیم. می خواستم شب را و مهتاب را و پیاده روها و چوب بلال های پراکنده در محوطهِ پارک را بفهمم. مدتها راه میرفتم تا چیزی ببینم، پنجره ای با کیفیتی خاص، پیچ کوچه ای، درختی اتفاقی و گربه ای تصادفی. هر کدام از این ها انگار دربارهِ تمام زندگی، دربارهِ ابدیّت با من حرف می زدند. هر روز برای من یک ابدیّت بود. توی نوشته هایی که این طرف و آن طرف می انداختم، همیشه توضیح می دادم: من دیوانه نیستم. بَدَم نمی آید چیزهایم چاپ شوند؛ اما مدیران مجله ها به فکر پر کردن ستون های صفحه هایشان هستند تا همهِ کارها در زمانبندی مقرر انجام بگیرد و جذب آگهی دچار اختلال نشود. آنها نوشته آدم را روی خروارها آشغال گردوخاک گرفته دیگر می اندازند تا شاید بتوانند در تنگناهای مالی، یک روز به عنوان یک مطلب بدون حق التحریر چاپش کنند. بعد در همین حال دستور می دهند برای مصاحبه با فلان بازیگر سینما و تلویزیون، حتماً میوه و شیرینی مرغوب تهیه شود... شاید شما مدیر یک مجله یا انتشاراتی باشید و فکر کنید من عقده ای هستم؛ اما برای من یک قصهِ صدکلمه ای، یعنی صدزخم که سعی کرده ام با تکه پاره های کاغذ جلو جاری شدن خون از آنها را بگیرم. کاغذهای من به درد بالا بردن تیراژ مجله شما نمی خورد و اگر آنها را به شما بدهم ممکن است وسایل روی میزتان کثیف شود... آن شب احساس گرسنگی کردم. صدای او مرا به سمت اعتدال برده بود و اینکه سعی کنم طعم چیزها را بفهمم. مدتها بود که خیلی کم غذا می خوردم و شکمم را با هر آشغالی که می شد، سیر میکردم. بیسکویت، نوشابه و کلوچه، کنسرو لوبیای سرد، لواشک، ساندویچ تخم مرغ، خوش گوشت، چیپس و چیزهای دیگر... اما گاهی که خوشخوشانم بود و پول و پله ای گیر آورده بودم، می رفتم کافهِ نادری و دوپرس غذای کامل سفارش می دادم. بعد به فیروز زنگ میزدم و او هم خودش را مثل برق می رساند. با همه سلام و علیک می کرد؛ با کاسب های دلار و بازیگرهای درجهِ پنج سینما و تمام گارسون ها.

فیروز را همه جا می شناختند و تحویلش می گرفتند. گاهی زورکی و گاهی از روی علاقه. فیروز هرچه توی جیبش داشت بعد از اولین سلام وعلیک، هدیه میداد: یک جاسوئیچی، دفتر تلفن، ساندویچ دست نخورده، قهوهِ یکبار مصرف، شکلات و سکهِ قدیمی. اینجوری بود که با همه می جوشید. درست برخلاف من که فقط با او می جوشیدم. فضای غمگین و کهنه کافهِ نادری را دوست داشتم. جای بسیار شلوغی بود که آدم می توانست در آن تنها باشد. فیروز یکی دو تکه از جوجه کبابش را می خورد و بقیه اش را به این و آن تعارف می کرد. حتی به زنی که آمده بود سرمیز تا فالمان را بگیرد. بعد با دقت به آخرین نوشته ام گوش میداد. فیروز بی سواد و و بی فرهنگ بود؛ اما خونی را که از زیر کاغذها نشت میکرد، خوب می دید. آن شب هم پول کافی برای غذا خوردن داشتم. به او و نخ باریکی که ما را به هم ربط داده بود فکر می کردم. او می توانست منکر همه چیز باشد، اما من آن نخ باریک را می دیدم. باید فکر می کردم و برای فکر کردن باید در کوچه های تمیز با خانه های اصیل و بزرگ و روشن راه می رفتم. چه دلیلی داشت که بخواهم او را یک بار دیگر ببینم؟ پیکاسو میگوید زن های عالم را میتوان به دو دسته تقسیم کرد: اول الهه ها و دوم قاب دستمالها... من به اندازهِ پیکاسو بی رحم نبودم و حتی به اندازهِ پیکاسو عاشق نبودم. با این حال مطمئن بودم که او را درست پیدا کرده ام. همان جور که فیروز را درست پیدا کرده بودم. صدها نفر از آن دخترهای رنگ و وارنگ، هر روز جلو فروشگاه پابه پا میکردند و دور و بر گوریلی که من بودم می پلکیدند. آن ها با صورت هایی به روشنی و لطافت خامه، سلامتی و شادابی را مثل عطر یا شاید مثل سم توی هوا پخش می کردند. من تعجب می کردم از این که یک آدم چقدر میتواند سلامت و شاداب باشد و غرور احمقانه ای از اینکه هیچ ربطی به دنیای آنها ندارم در دلم جوانه میزد. چیزهایی که من مینوشتم به درد آنها نمی خورد. من قبل از اینکه شکفته شوم پژمرده شده بودم.

توی کوچه های یوسف آباد بودم و خانه هایی را می دیدم که ساده بودند؛ اما آدم نقش شعور بشری را در ساختشان می دید. خانه هایی که مثل قبر نبودند. خانه هایی که برای هر کدام از حس های ساکنانشان جایی و گوشهای و زاویه ای و تمهیدی داشتند. پنجره های باریک و بلند برای غرور و عزّت نفس، کتابخانه هایی برای خلوت کردن، ایوان هایی برای بی قراری، سالن هایی برای نشستن و حرف زدن، کاج هایی در حیاط برای فکر کردن و برای درک ضرورت و زیبایی مرگ... حتماً او هم در چنین خانه هایی بزرگ شده بود. و شاید همهِ این ها توهّمات من بود. اما آن چشم ها و آن صورتی که من دیدم از نظر همهِ حسهای انسانی، کامل و سیراب بودند. ناگهان احساس خوشحالی کردم: حالا غیر از اتاق شش متریِ زیرزمینی ام، غیر از کاغذپاره هایم، غیر از کتاب ها و نوارهایم، غیر از قرص های مسکنم و غیر از پدربزرگ و مادربزرگم، یک چیز دیگر داشتم. چیزی که بالاخره با چیزهای دیگر فرق می کرد. یک وضعیت و یک کیفیت تازه که می توانست تغییر کند. چیزی قابل تغییر در زندگی ام پیدا شده بود. چیزی که می توانست شروع شود، پیش برود و گسترش پیدا کند. هوای تبریزی های بلندِ توی یک حیاط را نفس کشیدم و به این موضوع فکر کردم که اگرچه تمام شدنِ این ماجرا برایم وحشتناک است؛ اما از فکر کردن به این پایان فرار نمی کنم. من میتوانستم با او، با مهربانی هایش، با عصبانیتش، با قهرهایش، با نگاههایش، با معصومیتش، و با گرمایش چیزهایی را بفهمم که هیچ وقت نفهمیده بودم. من یک گوریل نمایشی با شبی دوهزارتومان حقوق بودم، با این حال صورتم را رو به آسمان گرفتم و چیزی در آن بالاها را ستایش کردم. احساس کردم تمام شعرهایی را که توی عمرم خوانده بودم، از بر هستم. می خواستم تا قهوه خانهای که فیروز شب ها تویش می نشست، برای خودم شعر بخوانم.

فیروز مثل همیشه توی قهوه خانه نشسته بود. بیست وسه سالش بود و سواد درست حسابی نداشت. همیشه میگفت: من همین جور بیخودی تو رو دوست دارم. آدم یکنواختی بود و بار دراماتیک نداشت. چشم هایش کمی به همدیگر نزدیک بود و به صورتش نمک و جاذبهِ گوسفندواری می داد. اهل چس و فیس نبود. زیاد باهوش نبود؛ اما اگر از چیزی خوشش می آمد، حتماً میتوانست آن را بفهمد. ده سال بود که در همهِ دیوانه بازی هایم با من شریک بود. من با همهِ تلخی ها و خودخواهی هایم برای او دربست پذیرفته شده بودم. آن شب با آن هیکل چاقش پشت میز آلومینیومی قهوه خانه قوز کرده بود و به تفاله های ته استکان نگاه می کرد. جور دیگری بود. نه مثل همیشه... نفهمیدم چرا با دیدن فیروز، در یک لحظه احساس کردم که ماجرای من و آن دختر تمام است و بقیه اش حماقت محض است. یک احساس گذرا مثل تیر کشیدن کوتاه قلب. رفتم جلو و سلام کردم. گفت: سلام... خسته نباشی. بشین چایی بخور. گفتم: بیا امشب بریم یه جایی... می خوام حرف بزنم. گفت: همین جا خوبه. گفتم: الاغ جون توی قهوه خونه نمیشه درِ گوشی حرف زد. گفت: برو خونه تون درستو بخون... حقیقتش من امشب حال ندارم. گفتم: چته؟... گفت: داداشم از مغازه انداختم بیرون. گفتم: به دَرَک، خودم برات کار پیدا میکنم. یه مجله ای هست، یه دونه پیک لازم دارن. گفت: آره بابا... کار پیدا می شه، آدم بیکار نمی مونه... فوقش یه موتور می خرم مسافرکشی می کنم. گفتم: پس پاشو بریم یه طرفی. گفت: حال ندارم... پام بدجوری پیچ خورده. گفتم: با ماشین می ریم، با ماشین برمی گردیم. میخوام برات یه چیزی تعریف کنم. گفت: همین جا که نشستی مگه چشه؟ گفتم: هوس باغ فردوس زده به سرم. گفت: من پول ندارم، شام نخوردم، پام پیچخورده، با چوب کبریت زدم پرده گوشمو سرویس کردم، ولی اگه دوست داری باهات میام. گفتم: این جوری میرینی تو ده سال رفاقت؟ منّت سر آدم میذاری؟ گفت: نه بابا منّت چیه... خواستم بگم اگه شد یه دکترم بریم. از قهوه خانه زدیم بیرون.

فیروز شَل می زد. با حرف هایی که بینمان رد و بدل شده بود، دیگر چندشم می آمد که درباره دختره با او حرف بزنم. مثل همیشه که چندشم می آمد درباره خودم و فکرهایم با پدربزرگ و مادربزرگ حرف بزنم. بعد از چند دقیقه سکوت گفتم: شام چی می خوری؟ گفت: شام نمی خورم. گوشم درد می کنه. بدجوری دمق بود و هیچ جوری نمی شد سرحالش آورد. دیدم بیخود دارم بهش بند میکنم. گفت: حالا امشب برو درس بخون. خودم صبح میام پیشت. محکم زدم توی گوشش. افتاد توی ردیف شمشادهای قیچی خورده. خیره خیره نگاهم کرد. چندتا مشت و لگد هم نثارش کردم. از خودش دفاعی نکرد. فقط گفت: تو که میگفتی به قول اون شاعره، من چاقو توی جیبم می ذارم که باهاش ساندویچمو با رفیقم نصف کنم.... پس چی شد مارو خط خطی کردی؟! گفتم: برو... برو قهوه خونه. گفت: منتظر همین چک و لگدت بودم. الان خوبِ خوبم و تا خود صبح پای حرفاتم. گفتم: فیروز، پاشو برو... دنبالم نیا... اگه بیای باز می زنمت.. گفت: برو خونه... من تو کوچه می خوابم... هر موقع دوست داشتی بیا بیرون با من حرف بزن. این کتکی که بهم زدی برام خیلی ارزش داره. به اتاقم، کتاب هایم و کاغذپاره هایم پناه بردم. شروع کردم به نوشتن: وقتی او را دیدم، اوضاع روبه راهی نداشتم و تازه آن شغلِ مسخره را پیدا کرده بودم... این نوشته را فقط باید او می خواند. همین جور بی دلیل مطمئن بودم که آن چشم ها دربندِ بار دراماتیک نیستند و قرمزی خون را از زیر کاغذها می بینند. مادربزرگ از پله ها آمد پایین و سینی شام را گذاشت روی کتاب ها. باز عصبانی بود و در و تخته را به هم می کوبید. خودم را به خواب زدم. - بخور... فکر کردم شاید خوب باشد یک نسخه از قصه ام را بدهم به مادربزرگم تا بخواند. از فکر خودم خنده ام گرفت. زندگی برای او یک عصبانیت دائمی از وجود پدربزرگ بود. ذوق ورزی های من در این فضای پر از عصبانیت، یک جور لودگی به نظر می آمد. بنابراین، توی خانه، من آدمی عصبانی، تلخ، بی حوصله و غرغرو بودم. همان آدمی که میتوانست توی گوش فیروز بزند. رفتم و فیروز را آوردم. موسیقی ابدیت و یکروز را گذاشتم و با هم کوکوسبزی و پیازترشی خوردیم. کتاب های زیر دست و پا را کنار زد و دراز کشید. تا صبح چندبار نوار را برگرداند و از نو گوش کرد. وقتی بیدار شدم، رفته بود.

***

خودم را شسته بودم. جای تیغی که به صورتم کشیده بودم می سوخت. رفتم توی فروشگاه و روی بریدگی های کوچک صورتم کاغذهای کوچکی چسباندم تا عرقی که سرازیر می شد، نسوزاندشان. حالا که سبیلم را زده بودم، چشم هایم آشکارتر شده بودند. صاحب فروشگاه گفت: شب جمعه ها خوب شده... امشب یه ساعت بیشتر وایسا، دوبرابر حقوق بگیر. حاضر بودم صبح تا شب آنجا توی گوریل باشم. مطمئن بودم که دوباره او را می بینم. شب خواب دیده بودم که نوشته ام را به او داده ام؛ اما همهِ کلمه ها پاک شده اند و قابل خواندن نیستند. با سینی خرما آمد. با حالتی سوگوار اما سبک و رها، مثل یک پروانه خسته. خیرات می کرد. سلام کرد و سینی را جلویم گرفت. با آن دست های گوریلی نمی توانستم خرما بردارم. از جیبش یک دستمال کاغذی درآورد و چند تا خرمای نارگیلی تویش گذاشت. گفتم: من دارم یه چیزی می نویسم که دوست دارم شما بخونین... شما اهل چیز خوندن هستین؟ کمی جاخورد؛ اما گفت: خیلی. گفتم: من باید براتون توضیح بدم که چرا الان این تو هستم. وقتی اومدم بیرون اون نوشته رو میدم بخونین. راستی از او عکسه چه خبر؟ لبخند کوتاه و پرغصه ای زد. به سینی نگاه کرد که موقع صحبت هایمان مردم خالی اش کرده بودند. آن وقت گفت: دو ساعت دیگه من و خونواده ام برای همیشه از ایران می ریم. لباس گوریلی مانع از آن می شد که مردم برایم راه باز کنند. توی شلوغی گمش کردم. برای اَبَد.

((کلاغ پر))

شب رسید/مادر ومادر بزرگ/محسن وپروانه و ناهید ومن/گرم بگو وبخند:/سار پر!/باز پر!/هد هد وگنجشک/کبوتر/کلاغ/جغد دل آزار پر/یا به غلط مار پر/شب گذشت/صبح شد/ناگهان /خاک دهان باز کرد:/گفت:پر!/شهر پر!/کوچه پر!/سنگ وگل شیشه پر!/باغ هم از ریشه پر!/ظهر شد/مادرم از گوشه ی ویرانه خواند:/عشق پر /خانه پر/.../محسن وپروانه پر!