پوپک

بلاگی برای شعرها و ترانه های کودکانه

پوپک

بلاگی برای شعرها و ترانه های کودکانه

گاو

گاو

عباسعلی سپاهی یونسی

یک روز من یک گاو دیدم
یک گاو چاق و خال خالی
دیدم که خیلی غصه دار است
پرسیدم از او زود حالی

او گفت:من کردم تصادف
پایم ورم کرده گمانم
من را ببر تا یک کلینیک
فوراْ رفیق مهربانم

گفتم بپر روی دوچرخه
زودی که خیلی کار دارم
بعداْزدم هی زنگ یعنی
من با خودم بیمار دارم

آن گاو را یک هفته ی بعد
دکتر مرخص کرد شنبه
چسبانده بود اما به پایش
یک چیزهای مثل پنبه

گفتم دم گوشش به شوخی
الان تصادف می شود باز
از ترس گاو چاق و چله
هی دست و پا زد کرد پرواز